لغزش آني عقل
نه به تلخي واقعيت ، نه به شيريني رويا ، نه به بي مزگيِ زندگی
Saturday
امروز صبح از خودم پرسیدم :
کسی که مرده از کجا میفهمه دیگه زنده نیست ؟
جرات نداشتم بلند شم . جرات نداشتم هیچ کنم . گوشی موبایلم رو نگاه میکردم اما حقیقتن میترسیدم دست ببرم و برش دارم . 

گوشی زنگ خورد . بر نداشتم . مسج داد ... بر نداشتم . فقط نگاه میکردم .
از درد گردن فهمیدم زنده ام . درد گلو هم مزید بر علت شد . ماهیچه های پشت پام هم درد میکنه .

آدم با همین درد ها زنده اس . آدم با درد یادش میاد که زنده است . با زجر .
نمیخوام من این زندگی رو . حقیقتن به آرزوی بزرگترینم نزدیکم . حقیقتن در یک قدمی آرزوی بزرگ و دیرینه ام هستم .

گوشی رو برداشتم ... ادامه ی درد ها .
2 Comments:
Hey you!

don't tell me there's no hope at all

Together we stand, divided we fall

Anonymous یامور said...
بعضاً نداشتن امید آدمارو قویتر میکنه، هر چند قوی بودن به قول یکی از دوستان هنر نیست.