نه به تلخي واقعيت ، نه به شيريني رويا ، نه به بي مزگيِ زندگی
Saturday
الان که دارم این خط ها رو مینویسم همه چی از دستم در رفته .انقدر رو حالت تمرکز ام و کنترل اعصابم برای از کوره در نرفتن که همه چی رو فقط دارم مشاهده میکنم .همه چی رو میبینم و صدام در نمیاد .مثل باباجونِ ندا که هیچ پیغام عصبی رو آکسون ها سالم به مغزش نمیرسونن که درد و عمق فاجعه رو حس کنه . من تو فاجعه نیستم البته و به وضوح .من فقط مثل یه آدمی که ام که مثلن توی یه کوچه چند تا آدم خفتش کردن و میدونه که از پسشون بر میاد .فقط داره آرامش خودشو تامین میکنه که وا نده .مشخصن برای فردا و پس فردا و همه اتفاق هایی که ریزند و درشت ، آمادگی کامل دارم . الآن دارم گستاو ماهلر گوش میکنم و یه قدم میرم سر میزنم توی نوستالژی دیگران ، توی چیزایی که دوست دارن و دوست داشتن و لحظه هایی که ثبت کردن .به قفسه مجازی موزیک کسان سر میزنم توی " لست اف ام " ، آیتم هایی که به نظر ملت مهم بودن و قابل فکر یک سری میزنم .آهنگ عوض شده .من امشب کلاسیک کارم و دارم هایدن گوش میدم . یه سر به فوروم مخصوص سربازی میزنم .انقدر کتاب های مغز و اعصاب مجازی رو مرور کردم ، همش دارم خواب نورون و سلسله ی اعصاب میبینم .کارگر برام چای کم رنگ آورده .دوست ندارم و گرم میخورمش که زود بره و تموم بشه .تصمیم جدی شده که شبها که شیفت هستم سیگار نکشم .کنار تصمیمات قبلی که قرار شده سیگار نخرم ، سیگار توی جیب ام نذارم و کلن پنج نخ سیگار بکشم .باور کردم از این به بعد که زندگی قشنگ تر شده ، میشه بیشتر بود و سالم بود و لذت برد . هایدن کارش تموم شده و لیست داره با دقت و اعصاب خراب روی پیانو میزنه ।کمی به لیست هم فکر کردم ।یکی از دغدغه های غیر هنریش این بود که یه نجیب زاده شناخته بشه ।نمیخوام نجیب زاده باشم که میخوام یه آدم سالم و جدی و کامل تر باشم ।البته با پاره کردن خودم و زور و فشار آوردن به خودم ।فکر کنم میدونم دارم چه میکنم و فکر کردم که باید خیلی به ظاهر اهمیت داد که خوراک مردم مقابلم ،که قضاوت های سر پایی و بی محکمه است رو تامین نکنم ।مثلن من کاپشن نظامی رو به خاطر خوب کار کردنش خریدم و به خاطر ارزون بودنش دست دوم خریدم یه بار یه موتوری بهم گفت : شبیه بنا های ساختمونی ! چیزی که من نیستم و نگران قضاوت مردم باید بود تا حدی .من هم جزوی از مردم میشم گاهی ... خیلی وقته حوصله بحث های متافیزیکی و اجتماعی و جز اینها رو ندارم .از اینها که بگذریم ، همه تمیز و مرتب بودن رو دوست دارن . نوبت به مندلسون رسیده .من خیلی جدی تصمیم دارم برگردم دانشگاه ... توضیح ام ندارم که بدم .فقط دوست دارم .یک کم هم میشه توضیح نداد و هر کار که درست به نظر میاد رو انجام داد .اینجوری آدم خیلی خیلی راحت تره .فارغ از اینها من بی حوصله شدم .حتی حوصله ی نشستن و به خودم هم فکر کردن ندارم .اصلن من یک کمی شگفت زده ام .انگار که آدم سر کار روزانه اش باشه ، یه دفعه خبر بدن الان اینجا جمهوری اسلامی نیست و ایرانه صرفن ! خوب برای من این شد .میشه فرض کرد به قول استاد صالحی : شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم .
پست طولانی رو خودم دوست نداشتم و ندارم .شرمنده .الان داره مهتاب بتهون من رو می نوازه .شبهای انتظار ... شبهای امید ... با مهتاب .