لغزش آني عقل
نه به تلخي واقعيت ، نه به شيريني رويا ، نه به بي مزگيِ زندگی
Saturday
the road 2009

خیلی وقت بود اینقدر یک فیلم توی مغزم نرفته بود . خیلی وقت بود که فضای فیلم (‌و نه دیالوگ ها ) منو اینقدر تحت تاثیر قرار نداده بود .

و نهایتن اینکه سوال بود برام . اینها توی اون شرایط که مردن بهتر از زنده بودنه ؛ چرا تلاش برای بقا میکردن ؟ چرا باید آتش درونشون رو زنده نگه میداشتن ؟
و اینکه جالب بود که فیلم هیچ جزییاتی رو رو نکرد . هیچ کس حتی اسم هم نداشت . مهم نبود و حتی مهم نبود که چرا این شده . مهم نبود که چی میخواد بشه . مهم نبود توی جنوب چه خبره . مهم نبود که اون همه آدم زندانی اند تا مدتی دیگه توسط آدمخوار خورده میشن . مهم نبود که کی چی هست و کجا میره . مهم بود که آتش زنده باشه . خاموش نشه .

و قشنگ ترین سکانس سکانس پس گرفتن اسباب و غذا های دزدیده شده بود و مقابله با مرد سیاه پوست .

کورمک مک کارتیه دیگه ! چیکارش کنم ؟ مهدی یزدانی خرم یه بار گفت : جایی برای پیر مرد ها رو اگه شمقدری هم بسازه خیلی خفن میشه . رمانش خوبه !!
راستم گفت .

این بود
جاده .
1 Comments:
Anonymous ماهی said...
چیزی ازت کم نمی شه بدی ما هم ببینیم این فیلمها رو