تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم.

من هر روز چندین بار کلسترول می خورم تا او رفاقتش را به من ثابت کند .
کلسترول رفاقتش را خیلی خیلی خوب به آدم ثابت می کند .
او کمک میکند من و شما سخت ترین مرگ ممکن را داشته باشیم .
کلسترول با بستن رگ های ورودی و خروجی و کلن همه ی رگ های شما ، شما را به سکته ی قلبی نزدیک تر میکند .
کلسترول معمولن در تخم مرغ به زندگی موثر خود ادامه می دهد .
با خوردن هر روزه ی تخم مرغ و در نتیجه دوستی با کلسترول ، خود را قدم به قدم به سکته ی قلبی نزدیک تر کنید .
مرگ پس از کلسترول بهترین دوست شماس .
من هر روز تلاش میکنم تخم مرغ بخورم ، سیگار بکشم و خوشحال شم که جوون مرگ میشوم .
لذتی که در جوون مرگی هست در خوردن تخم مرغ هم نیست .
من کلسترول و جوانمرگ شدن را دوست دارم .
صبح یک روز زمستونی من از کوچه ی مروی ناصر خسرو ، نون سنگک خریدم و از پس کوچه هاش داشتم بر میگشتم تا با سعید صبحونه ی مفصلی بخوریم .
سال 85 بود .من تو کوران حوادث بودم . تلاطم های فکری که برای اون روزها ی من ، انتخاب بین بودن و نبودن بود .تقریبن به حسینه که رسیدم پشت چاپخونه ، یه بیچاره ی عملی چمباتمه زده بود روی زمین . با حالت خنده داری نشسته بود .گردنش کج بود و تکیه به دیوار کثیف و شاشی داده بود و لنگش وسط خیابون دراز شده بود و هی داشت بیشتر وا می رفت . زیرش پر از آشغال هایی بود که چند لحظه بعد تر خودش هم جزو اونها می شد .من قدم هام رو شل کردم و بهش نگاه کردم که رد نگاهش رو پیدا کنم . زیر زبون داشت میگفت : بد نام برو ... بدنااام ... بد ناااا
زور تموم کردن حرفشم نداشت .یه تیکه نون سنگک کندم ، گذاشتم کنار دستش . نفسش بوی گند عجیبی میداد انگار گوه خورده . دیده بودم از گشنگی گوه خودشون رو میخورن . نگاهش کردم به دقت . یه خنده ای داشت که " تا ابد " فراموش نمیکنم . بی تفاوت ترین خنده ای که تا ابد یکی ممکنه به لبش برسونه . یه نگاه به من کرد ، یه نگاه به نون سنگک . همین دو نگاه چند دقیقه وقت گرفت : بی خیالی بیش از اینها بود . بلند شدم که برم . هنوز لبخندش روداشت .
دوباره زیر لب می گفت : بدنام ...
باد وزید
یکسر و بی امان
درخت سر خم کرد
و برگ ها فرو افتادند
باران آمد
زمین را شست
خیابان ها را
خلوت کرد
برف آمد و
همه چیز را یکدست
سرد کرد و سفید کرد
و مدفون
آفتاب هم
تن ها را
خیس از قدرت خود کرد
من اما
در مسیر باد نشستم ،
در شر شر باران ماندم
تسلیم برف شدم
زیر آفتاب زانو زدم :
هر کدام اینها ،
قاصد خاطره ای از تو بود