لغزش آني عقل
نه به تلخي واقعيت ، نه به شيريني رويا ، نه به بي مزگيِ زندگی
Wednesday
چه باید کرد وقتی زبان و کلام و کلمه ؛ کم اند و کوتاه و نا چیز ؟

چه میشود کرد جز گفتن یک عبارت آشنا :

خدا نگهدار .
Tuesday
ما باید
رخت سیاه این سال ها را
به در بیاوریم،
وظیفه ی باد
وزیدن است،
وظیفه ی ما
فراموشی!



سید علی صالحی
Friday
یک زنی آن جاست
آن جا یک زنی
یکی مانده به انتهای غروب
سیاه پوش پایانی ترین مزار
واپسین همین ردیف های مثل هم
خاکش خیس
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش
هیچ کاری نمی کند
تنها دارد بر هوای تنهایی از پیش نوشته ی آدمی
مویه می کند
زنی
آنجا یک زنی آن جاست
طاقت شنیدن مویه هایش در من نیست
نوحه ی نی است غم قمری جوان
و شب که تازه ما
پاس اولش بودیم
بین راه با هم برمی گردیم
حالا
حرفی صحبتی حکایتی ... بگو
کی گم شد کجا چطور چرا ؟
خاموش است زن
خسته است زن
زن ... یک لحظه زن برمی گردد
پایانی تریندامنه را با دست نشانم می دهد
هزاران مزار
هزاران زن
هزاران مگو
و باز باران است که می بارد
خاکش خیس است
خوابش تازه
ترانه هاش خاموش

سید علی صالحی
Saturday
امروز صبح از خودم پرسیدم :
کسی که مرده از کجا میفهمه دیگه زنده نیست ؟
جرات نداشتم بلند شم . جرات نداشتم هیچ کنم . گوشی موبایلم رو نگاه میکردم اما حقیقتن میترسیدم دست ببرم و برش دارم . 

گوشی زنگ خورد . بر نداشتم . مسج داد ... بر نداشتم . فقط نگاه میکردم .
از درد گردن فهمیدم زنده ام . درد گلو هم مزید بر علت شد . ماهیچه های پشت پام هم درد میکنه .

آدم با همین درد ها زنده اس . آدم با درد یادش میاد که زنده است . با زجر .
نمیخوام من این زندگی رو . حقیقتن به آرزوی بزرگترینم نزدیکم . حقیقتن در یک قدمی آرزوی بزرگ و دیرینه ام هستم .

گوشی رو برداشتم ... ادامه ی درد ها .
Thursday
کار به جایی رسیده که سکوت کردن خودش پر از معنی میشه .احساس این به وجود میاد که حرفی برای گفتن نمونده .و گفتند و کردن اونچه که باید رو .در دنیای خودتون ، هر اندازه که هس ، یک چرخ آنی میزنید و تازه به خودتون میاید که این وضعیت بحرانی بشر ، خیلی وقته اتفاق افتاده .این نابودی تدریجی .شما یک تماشاچی محکوم به اعدام اید .یک بازیگر بازی ای که قبلن طراحی شده .اینکه شما خودتون هم خودتون رو نمیشناسید طی یک دوره هایی ... اینکه من برای "دیگری" بودن تلاش میکنم و دیگری برای من شدن ... اینکه "کم" آوردیم ... اینکه نداریم چیزی که به امیدش قدم های استوار برداریم و محکم صحبت کنیم ... اینکه اصلن قدر چیزهایی که داریم رو نمیدونیم ... اینکه با نداشته هامون بیشتر زندگی میکنیم تا با داشته هامون ... اینکه "کور" شدیم حقیقتن ... اینکه جا موندیم از خودمون و رویاهامون ... اینکه همه فقط برای هم خیال و آرزو داریم ... اینکه سوال-حرف-حدیث یکسانی داریم از-با هم وقت ملاقات و مکالمه و همچنین جواب-دیالوگ یکسان ... اینکه خودمون خودمون رو تکرار میکنیم و خودمون حالمون از همدیگه به هم میخوره ... اینکه من از همه ایراد میگیرم و در عین حال هم اون ایراد رو دارم و هم اون ایراد رو توی دیگران تقویت میکنم و بر می انگیزم ... اینکه تظاهر به خرابی و نابودی و حماقت تبدیل به افتخاره ... و از این سه نقطه ها بی شمار دارم که بگم .تو دنیای خودتون چرخ میزنید و میبینید که هر کتابی که خوندم همین ها رو برام داشت و هر فیلمی که دیدم همین ها رو برام داشت و هر کسی که دیدم همین ها رو برام تثبیت کرد و بعد خسته میشید .بعد دیگه حس موزیک شنیدن و کتاب خوندن و فیلم دیدن ندارید .و خسته اید و عصبی و معترض و داغان .تحمل خودتون هم کار دشواریه .
اون موقع دیگه منزوی شدید .اون موقع دیگه خودتون اید و نفس هاتون .بی خبرید و بی حدیث و داستان .این زندگی شیرینیه .اون موقع بیشتر با خودتون به خودتون فکر میکنید .از نفوس فرار کنید .از آدمهایی که هر جا بایستی چند تا مثل اونها رو باید مثل مگس های تهوع انگیز بتارانید .از موجودات انگل صفت و پروانه نما ... فرار را بر قرار ترجیح بدید .

اینجور دل پر ای دارم .
Tuesday
پنجاه و یک - در نقل قول کردن حرف ها احتیاط کنید . کلاغ های شوم ... نه یکی که چهل تا در انتظارند .
Saturday
پنجاه - یک جایی هست که هر انسانی باید پاسخگوی دلهایی که شکسته و محبت هایی که دزدیده باشه ... هر چیزی طاوان داره .
Monday
این که میلیون بود ... اونم یکی ، یه روز میذارمت کنار میلیارد [ها] ... بلکه ارزش خودتو برای من و برای خودت بیشتر از اینا بدونی .
Wednesday
درگیرم با زندگی ... زندگی نمیکنم ... حس میکنم دارم از یه چاهی میفتم تو . گیریم تهش به بهشت ختم شه . اضطراب سقوط و شتاب آزارم میده .
آدم دیدی سوار ماشینه ، راننده پا رو میذاره رو گاز و آمپر میچسبونی ، از هیچی دلت نمیریزه جز شتاب . شتاب خونم رو کثیف میکنه . دوست دارم تو آرامش مزه ی خوشی رو بچشم . انگار خوشی بی برکت شده . همش لحظه ای . جمعش میکنی یه مدت یه هویی مثل آروغ میریزی بیرون . وقت مزه کردنش نیس .

سخت تر شده . عذاب انگار دارن میدن منو .
Tuesday
سکوت تا آنجا که گاهی باعث جاری شدن اشک از چشمان شود .
راهکار جدید برای مرد جان به لب رسیده .
Sunday
تعداد زیادی آدم حال تخمی و زار-نزار شما را پسندیده و لایک کرده اند ...
تعدادی اون رو به اشتراک گذاشته اند ...
تعدادی در باره اش نظر داده اند ...


متاسفم .


Friday
انصاف هم خوب چیزیه به خدا.
یک نگاه به زندگی بایستی انداخت با دقت . به امروز و دیروز و آدم ها .

خدا شاهده گاهی باید انصاف داشت و عجله نکرد .
خدا شاهده زندگی همش درد نیست .
نمودار یک زندگی ایده آل برای من :

صبح ساعت پنج مثلن ، که هنوز خورشید از جاش نکنده و هوا هنوز سربی مونده ؛ از تخت خواب توسی رنگ دو نفره که اون شخص معلوم الحال که همون " نون - میم " باشند ، پشت به من توش خوابیده بیدار شم و برم دوش بگیرم و بعدش یه آب پرتقال با نیم رو لحاظ کنم / کنیم ( بستگی به همت اش داره ) ؛ بعد در یک صبح ابری و دل انگیز یا یه صبح تابستونی سرد ، طی الارض کنم به سمت محل کارم و برم اونجا یه چای بخورم و مراحل پارگی روزانه رو طی کنم و بعد از ظهر باهاش قرار بذارم یه جایی مثلن یه کافه ، رستوران ، پارک یا مثلن برا یه تاتر یا سینما ؛ بعد از اونجا تو خیابون های خسته ی اون ساعت عصر قدم بزنیم بریم سمت خونه و تو راه برا شام یه چیز دست و پا کنیم و بریم خونه و توی خونه وقتی داره موزیک پخش میشه ( مشخصن جز ) یه شام ردیف کنیم و توی ایوون/بالکن خونه که یه میز و برای دو نفر صندلی داریم ( شرط لازم و کافی تابستون بودنه اینجا ) ، شام رو به کام بگیریم و پشت بندش یه سیگار و بعدم دوش-بوس-لالا رو اجابت کنیم و ... تکرار این همه لذت مکرر
Tuesday
چهل و نه - در روند بازی هایی که از پیش باخته اند ، عجله به خرج ندهید.اینجور هیچ چیزی گیرتون نمیاد و از ضعف و خستگی میبازید .
Saturday
الان که دارم این خط ها رو مینویسم همه چی از دستم در رفته .انقدر رو حالت تمرکز ام و کنترل اعصابم برای از کوره در نرفتن که همه چی رو فقط دارم مشاهده میکنم .همه چی رو میبینم و صدام در نمیاد .مثل باباجونِ ندا که هیچ پیغام عصبی رو آکسون ها سالم به مغزش نمیرسونن که درد و عمق فاجعه رو حس کنه .
من تو فاجعه نیستم البته و به وضوح .من فقط مثل یه آدمی که ام که مثلن توی یه کوچه چند تا آدم خفتش کردن و میدونه که از پسشون بر میاد .فقط داره آرامش خودشو تامین میکنه که وا نده .مشخصن برای فردا و پس فردا و همه اتفاق هایی که ریزند و درشت ، آمادگی کامل دارم .
الآن دارم گستاو ماهلر گوش میکنم و یه قدم میرم سر میزنم توی نوستالژی دیگران ، توی چیزایی که دوست دارن و دوست داشتن و لحظه هایی که ثبت کردن .به قفسه مجازی موزیک کسان سر میزنم توی " لست اف ام " ، آیتم هایی که به نظر ملت مهم بودن و قابل فکر یک سری میزنم .آهنگ عوض شده .من امشب کلاسیک کارم و دارم هایدن گوش میدم .
یه سر به فوروم مخصوص سربازی میزنم .انقدر کتاب های مغز و اعصاب مجازی رو مرور کردم ، همش دارم خواب نورون و سلسله ی اعصاب میبینم .کارگر برام چای کم رنگ آورده .دوست ندارم و گرم میخورمش که زود بره و تموم بشه .تصمیم جدی شده که شبها که شیفت هستم سیگار نکشم .کنار تصمیمات قبلی که قرار شده سیگار نخرم ، سیگار توی جیب ام نذارم و کلن پنج نخ سیگار بکشم .باور کردم از این به بعد که زندگی قشنگ تر شده ، میشه بیشتر بود و سالم بود و لذت برد .
هایدن کارش تموم شده و لیست داره با دقت و اعصاب خراب روی پیانو میزنه ।کمی به لیست هم فکر کردم ।یکی از دغدغه های غیر هنریش این بود که یه نجیب زاده شناخته بشه ।نمیخوام نجیب زاده باشم که میخوام یه آدم سالم و جدی و کامل تر باشم ।البته با پاره کردن خودم و زور و فشار آوردن به خودم ।فکر کنم میدونم دارم چه میکنم و فکر کردم که باید خیلی به ظاهر اهمیت داد که خوراک مردم مقابلم ،که قضاوت های سر پایی و بی محکمه است رو تامین نکنم ।مثلن من کاپشن نظامی رو به خاطر خوب کار کردنش خریدم و به خاطر ارزون بودنش دست دوم خریدم یه بار یه موتوری بهم گفت : شبیه بنا های ساختمونی ! چیزی که من نیستم و نگران قضاوت مردم باید بود تا حدی .من هم جزوی از مردم میشم گاهی ... خیلی وقته حوصله بحث های متافیزیکی و اجتماعی و جز اینها رو ندارم .از اینها که بگذریم ، همه تمیز و مرتب بودن رو دوست دارن .
نوبت به مندلسون رسیده .من خیلی جدی تصمیم دارم برگردم دانشگاه ... توضیح ام ندارم که بدم .فقط دوست دارم .یک کم هم میشه توضیح نداد و هر کار که درست به نظر میاد رو انجام داد .اینجوری آدم خیلی خیلی راحت تره .فارغ از اینها من بی حوصله شدم .حتی حوصله ی نشستن و به خودم هم فکر کردن ندارم .اصلن من یک کمی شگفت زده ام .انگار که آدم سر کار روزانه اش باشه ، یه دفعه خبر بدن الان اینجا جمهوری اسلامی نیست و ایرانه صرفن ! خوب برای من این شد .میشه فرض کرد به قول استاد صالحی : شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخواستم .

پست طولانی رو خودم دوست نداشتم و ندارم .شرمنده .الان داره مهتاب بتهون من رو می نوازه .شبهای انتظار ... شبهای امید ... با مهتاب .

اومد ...
سکوت جهنمی .
Thursday
چهل و هشت - درهایی هستند که نباید کوبیده شوند . باید بازشون کرد و واردشون شد .
Monday
پاهایم روی زمین نیست و من توی آسمون ها دارم انتظار میکشم .
Wednesday
من خاموش
تکیه دادم
من به شیشه ی شفاف ، به مردم در حال عبور
من به چراعهایی که شتابان میگذشت ، به گذر زمان
من به لبخند تو به دستان سردت ، من به آرامش تو
من به تو
من به تو
من به تو
من و تو .
Sunday

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.


رسول یونان
چهل و هفت - برای بالا بردن تجربیات عاطفی ، افراد را قربانی نکنید . طاوان سختی خواهد داشت .
Thursday
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

و ندایی که به من می گوید
:
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است

حمید مصدق
Tuesday
داره که میفرماد : چیزی که من رو نکشه ، قوی ترم میکنه .

اینقدر قوی شدیم که آرزوی مرگ داریم .
Saturday
چهل و شیش - درست وقتی فکر میکنید ریدید ، ریدید .
the road 2009

خیلی وقت بود اینقدر یک فیلم توی مغزم نرفته بود . خیلی وقت بود که فضای فیلم (‌و نه دیالوگ ها ) منو اینقدر تحت تاثیر قرار نداده بود .

و نهایتن اینکه سوال بود برام . اینها توی اون شرایط که مردن بهتر از زنده بودنه ؛ چرا تلاش برای بقا میکردن ؟ چرا باید آتش درونشون رو زنده نگه میداشتن ؟
و اینکه جالب بود که فیلم هیچ جزییاتی رو رو نکرد . هیچ کس حتی اسم هم نداشت . مهم نبود و حتی مهم نبود که چرا این شده . مهم نبود که چی میخواد بشه . مهم نبود توی جنوب چه خبره . مهم نبود که اون همه آدم زندانی اند تا مدتی دیگه توسط آدمخوار خورده میشن . مهم نبود که کی چی هست و کجا میره . مهم بود که آتش زنده باشه . خاموش نشه .

و قشنگ ترین سکانس سکانس پس گرفتن اسباب و غذا های دزدیده شده بود و مقابله با مرد سیاه پوست .

کورمک مک کارتیه دیگه ! چیکارش کنم ؟ مهدی یزدانی خرم یه بار گفت : جایی برای پیر مرد ها رو اگه شمقدری هم بسازه خیلی خفن میشه . رمانش خوبه !!
راستم گفت .

این بود
جاده .
Tuesday
آقای علی بحرانی :

ساعت یک و دو دقیقه ی صبح روز بیست و یکم دیماه سال صبر و استقامته .

مرتیکه ، خیلی دوستت دارم . خیلی . بیشتر از اینکه بشه بنویسمش اینجا .
Monday
دوستان ! عزیزان ! کسانی که از من متنفرید و عاشق من هستید ! تو رو امام حسین مظلوم ! تو رو به هرچی مقدس تره :

کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید ! کامنت نذارید اگه اسمتون رو نمینویسید !

اینقدر که دیدی میره تو مغز و اعصابم . نکنید با من اینجور .
من هیچ همجنسباز نیستم و علاقه ای هم بهش ندارم . اما خدا شاهده ، شما هم جای من بودید ، وقتی فیلم کیف زدن اون دو تا ننه هرجایی رو میدید که از پس یه زن هم بر نمیان بعد به زور و کتک کیف قاپ ! میزنن ، دلتون نمیخواست یه تجربه ی همزمان هم جنس بازی و سکس مقعدی و تجاوز رو با هم داشتید ؟
Sunday
برای ندا
بیا برویم روبه روی باد شمال
آن سوی پرچین گریه ها
سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم
که بی راهه دریا نیست
دیگر از این همه سلام ضبط شده بر آداب لاجرم خسته ام
بیا برویم !
آن سوی هر چه حرف و حدیث امروزست
همیشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی است
می توانیم بدون تکلم خاطره ای حتی کامل شویم
می توانیم دمی در برابر جهان
به یک واژه ساده قناعت کنیم
من حدس می زنم از آواز آن همه سال و ماه
هنوز بیت ساده ای از غربت گریه را بیاد آورم
من خودم هستم
بی خود این آینه را روبه روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابیدم و بامدادان هزار ساله برخاستم .


سید علی صالحی...
Friday
کلاغ های پارک ساعی .
Thursday
دست سرد و لرزانش رفت توی جیبش و عکس دو نفره ای که معلوم بود تو جیبش خیلی وقته مونده رو در آورد گرفت جلو صورت سرخش که تو سرما گل انداخته بود .
بغضش رو خورد و گفت : چطور میتونم ببخشمت ؟ تو اینو از من گرفتی . هرچی بود که داشتم .

اشکش سرازیر شد . لرزا ن ...



عکس دو نفری با همون دختر مخاطب بود .
Friday
ساعت شیش صبح خود به خود بیدار شدم .
هوا زیادی سرد بود و منم طبق عادت لخت خوابیده بودم و داشتم بندری سگ لرزه میزدم .
دو تا پرنده روی لبه ی پنجره خوابشون برده بود .
یک کم اونطرف ترشون ، توی حیاط یخ زده ی خونه ، دو تا شاخه ی رز بالا اومده بود و قرمز بودن .

ساعتم زنگ زد .
تازه وارد دنیا شدم . فضا خیلی معنوی بود .
Tuesday
دیروز صبح داشتیم تو هوای خیلی سرد کردکوی با علی قدم میزدیم که حرفمون کشید به اینکه : این پشه ها یا مارمولک ها که روی دیوار نشستن دارن به چی فکر میکنن ؟
علی گفت فکر نمیکنن . منتظرن . منتظر وعده ی غذایی بعدی اند . من فکری شدم . یعنی ما باید منتظر چی باشیم ؟ مگه نه اینکه منتظر بودن همه جوره و به طور کلی زجر دهنده است ؟ بعد دیدم نه خوب ! چه خبره مگه ؟ بعد یاد اون آقا خفنه افتادم که میگفت هدفهای بزرگتون رو خورد کنید و ذره ذره بهش برسید که هم عزمتون جزم بشه و هم لذت برد رو داشته باشید . دیدم که من مدتهاس هدف خاصی رو دنبال نمیکنم و هرکی میگه چه میکنه ، اصلی ترین جوابم اینه که گذران عمر میکنم تا همه چی تموم شه . یعنی قراره بخوابیم و تموم شه همه چی . بعد فکر کردم خوب خواسته و نا خواسته هدف من خوابه ! این روزها هم خواب کاریه که علاقه مندم بهش . کلن خیلی میخوابم . هم برام یک تجربه ایه که نداشتم و کلن تا امروز روز باهاش بیگانه بودم ، هم چیز خوبیه کلن . بعد دیدم خوب برای اینکه زود تر بهش برسم چه کنم ؟ یعنی برای خرد خرد کردن هدفم چه کنم ، دیدم خوب همین خوابها خودش یه تمرین خوبیه برای خواب اصلی . برای بی خبری . برای زجر نکشیدن از بیداری و هوشیاری .
بعد امروز صبح تو بندر ترکمن میگفتیم که آقا ! ندونیم که راحت باشیم . بعد من الان که علی رفته دارم به این فکر میکنم که کلن بخوابم . کلن نباشم .
جالبه ها . خیلی ام جالبه :
علی از اینجا که میرفت ، تصمیم بر این داشت که بره و معلمی پیشه کنه و جدی بگیره این داشته اش رو و کلن بندازه تو راه آموزش و شیطیل جذب کردن از این راه یا در کل زنده شدن ، من بعد از اینکه علی رفت دارم فکر میکنم نباشم و کلن همه چی نباشه و همون انتظاری که پشه هه داشت .

من رفتم بخوابم .
Monday
بهترين روش براي فراموش كردن زندگي و تلخي هاش و كلن اونچه كه داره ميگذره ، بازي كردنه . هر بازي اي باعث ميشه آدم بازي جاري كه توش قرار گرفته و درگيرشه رو فراموش كنه و بيخيال شه و وارد بازي جديدي بشه . علاقه ي به مشاركت همبازي هم چيز خيلي مهمي نيست ،‌ بازي اگر مكرر انجام بشه ،‌ مفرح ميشه و همه دنبال بازي مفرح ميگردن و داخل بازي شركت ميكنن . نهايتن همه در حال تكرار بازي اند و ما از بيرن كه نگاه ميكنيم حتمن قضاوتمون به اين منتهي ميشه كه : چه بيكار و الكي خوش اند اينا . اما در گير كه ميشيم برامون جدي ميشه و سر و كله هم ميشكنيم .

حالا اينا يهني اينكه : ملت بازي كنيد و بازي كنيد . تا جوونتون در بياد .

Sunday
چهل و پنج - به دنبال عبور از پرده ی رازها نباشیم . زندگی اینطوری بهتره .
Thursday
برای حسین آقا ی خدا بخش
به نام خدای صبر که هیچ وقت خسته نمیشه .

جدا از اینکه ما ظاهرن شبیه به هم هستیم ، این پر رویی و این کم نیاوردن و خسته نشدن ما و تلاش غیر عادیمون ، خیلی شبیه به هم شده .
البته که شما بیشتر از ما و ما کم تر ازهمه ، ولی واقعن صبری داری به خدا . از اولین روزایی که با اون همه آرزو ی خوب خواستیم کر کره ی یه محلی برا شادی و امیدواری رو بدیم بالا ، لحظه ی نبود که وجود شما رو حس نکنیم برادر . و لحظه ای نبود که فکر کنم میشه بدون شما جلو رفت .

این مثلث که الان ما هستیم و به آرزوی دیرینه ی من رسیدیم ، به خدا که صابریم . من البته تیپم با شما فرق داره . فرق من از اتفاقای عجیب شکافته است و شما به کانون جایی که توش تربیت شدید تجاوز شده . آدم هرچی داره از خانواده اش داره . من و شما هرچی نداشته باشیم ، تربیت داریم که پدر و مادرمون مفت نداد که چمن بار بیایم و یاد داد به بار بنشونیم و بپرورونیم . الان هم سن های من و شما مشتری های ما اند و الی آخر ...

شما صدات مکیکنم ، چون خیلی ازت یاد گرفتم . برادر بزرگ من شدی . درس هایی که یاد گرفتم رو هر روز مشق میکنم که یادم نره . آدم باید بفهمه چیز با ارزشی که دم دستش هس رو قدر بشناسه . من با مرور و ارزش گذاشتن بهش میفهمم چی دارم و سعی میکنم از دس ندم . این که شما به من یاد دادی صبر بود و تو داری و آرامش و فکر کردن بیشتر . خدا حفظت کنه که با هم روزهای خوش زندگی رو هم ببینیم . این عمر طی نمودیم اند امیدواری ...

بزرگ مایی برادر کوچیک . ببخش که از هیچ کس جز شرمندگی هیچ بر نمیاد .

چقدر زندگی رو بنماییم ؟ بسش نیس ؟
Tuesday
روز و شب ما یلداس .

بیست و چهارساعت ضرب در هفت ضرب در چهار ضرب در دوازده ضرب در ابدیت ِ عمر من که کوتاهش میکنم .


ما یلدا نشینیم . من و دلم .
Monday
چهل و چهار - یک روز باید بپذیری که زندگی رو بدجور سخت گرفتی و بد کردی در حق خودت . به چیز چرتی به نام زندگی خیلی بها دادی . دیر نباشه امیدوارم .
Sunday
بیست و هشتم آذر ماه سال هشتاد و نه ،
پاییز خاکستری ،
من و تابان . من سرما خوردم و تابان خسته .
کافه چی ،


اسکورپیون داره میگه : ...استیل لاوینگ یو...


همین.
Saturday
امروز صبح انتظار نداشتم از خواب بیدار شم . نور چراغ آشپز خونه که من زیرش خوابیده بودم بیدارم کرد . توی جام به روز گذشته و چند روز مشابهش سفر کردم . آخ !‌ سفر به گذشته همیشه لذت بخشه . صبح ها خیلی لطیف و ساکت بیدار میشدم . هیچکس خونه نبود . کتری رو روی گاز روشن میذاشتم . نگاهش میکردم که جوش بیاد . به فیلمی که دیشب نگاه کرده بودم فکر میکردم . به افرادی که باهاشون چت کرده بودم . به داستانها و نوشته های گودر که خونده بودم . به آدمایی که بودن و نیستن دیگه . به آدمایی که هستن و دورن . به خودم که میرسیدم کتری صوت میزد ( شایدم سوت میزد ! )‌ . کافی میکس های شیرین عسل رو با دقت باز میکردم و میریختم توی آب جوش . دنبال بیسکویت میگشتم و بیسکویت کنجدی فقط یافت میشد که منم از کنجد متنفرم . کافی میکس رو نگاه میکردم و هم میزدم تا سرد تر بشه . همش توی سکوت و تنهایی لذت خاصی بهم میده . میخوردم و به امروز فکر میکردم . خوشبخانه هیچ ایده ای نداشتم . بازم نیمه خورده می موند و من میرفتم بیرون .
از مسیر خونه تا میدون هروی واقعن عذاب میکشم . حتی پونصد متر هم نمیشه . اما عذاب آوره .دیگه به فکر راه های جدید نیستم . تو راههای جدید آدم میتونه خونه های جدید رو ببینه و بهشون فکر کنه و درباره مردمی که توشون زندگی میکنه خیالبافی کنه . اما خونه ها اینجا اصالت ندارن . یزدی سازن و نما قشنگ هم حتی نیستن . تو هیچ کدوم درخت پیر نیست . تو هیچ کدوم ماشین آمریکایی قدیمی پارک نکرده و نخوابیده . رو دیوار هیچکدوم شعاری با رنگ سبز ننوشته . من از جدید و جدید ها بیزارم .
میدون هروی همیشه شلوغه . همیشه ازش ماشین برای سید خندان میره . برا ونک نمیره ولی برای سید خندان میره . میرم سید خندان . دیگه حتی عملی های سید خندانم کم شه . دیگه زیر پل بوی تند آمونیاک نمیاد . دیگه توش ساقی نیست . همه چی عوض شده . هوا که خاکستری شده ، مردم که گاو شدن ، تاکسی ها که پلنگ شدن ، اتوبوس ها پولی شدن ... همه چی عوض شده . من این شهر رو دوست ندرم . بازار که رفتم با تابان ، از چارسوق بزرگ تا کوچیک مغازه های جدید زدن که توش محصولات تخمی چینی رو میفروشه. دیگه چرخی ها کم شدن ، حمال ها کم شدن . همه چی داره یه جور دیگه میشه . دیگه مادر بزرگا با چادر گل گلی نمیان بیرون . همه عوض شدن حتی سوپورا دیگه جوون شدن . قبلن پیر بودن و خدا قوت که بهشون میگفتی خیلی خوشحال میشدن . دیگه با اونا هم حرفی نداری .
از سید خندان تا عباس آباد و فاطمی یک قسمت زجر آور زندگی منه . یاد فیلم اسرار گنج دره ی جنی میفتم . همه چی کهنه است و گرد "نو" زدن بهش . شخصیت ندارن . مترو وسط محله ی آپادانا . وسط خیابون روزولته . جایی که عموی من توی یه سانویچیش سال 56 غذا خورده . جایی که هنو شیشه ی نوشابه شوئپس داره . وسط اینا لوازم مضحک و املاکی و دفتر دولتی زدن . تا خود فاطمی برنامه همینه . من سر دو راهی پیاده میشم . همونجا که قبلن بیمارستان ارتش بوده و بابای من برای معافی رفته و الان زایشگه هاجر شده . باید برم تو یه ساختمون که شده ناف ولیعصر . البته دو سه تا مثل اون تو ولیعصر سبز شده . مضحک تر از ساختشون هم اسمهاشونه :‌سرو و سپهر و نگین ! صاحبش میگن تو زندانه . به چه شوق و طمع ای داشته این ساختمونا رو میساخته و الان تو زندان ... حکایت همه ی ماس .
میرم توی پاساِ سرو ساعی و کافه چی اش . قهوه فرانسه ی لاواتزا میخورم و باز هم می مونه ازش . من تو خاطراتم غرق شدم دوباره . من تو یه جایی که اینجا نیست گیر کردم . تا شب تو دود کافه وقتم رو میگذرونم و با آدما یا بی آدما خیال میبافم و جیمز مورفی گوش میدیم با لویی و جف بک گوش میدیم و مشغولیم و هستیم تا شب بشه و بریم خونه و دوباره من بخوابم و باز آرزو کنم ای کاش فردا بیدار نشم و روز آخری باشه که دارم میبینم .

چرا من تموم نمیشم ؟
Thursday
من اعتقاد ندارم خدا همه چی رو حل میکنه .
اینکه ما کم میاریم و یه چیزی میسازیم و میگیم اون همه چی رو حل میکنه ، خیلی مضحکه به نظرم . غلط رو ما میکنیم و یکی دیگه جمعش میخوایم که بکنه . من اعتقاد به اینا ندارم و فقط خودم رو میبینم . ایمان رو میبینم و صبر رو و آرزو رو .

Monday
چهل و سوم - وسط ان هم آدم حسابی پیدا میشه . طبیعیه ، همه تو ان گیر کردن .
Wednesday
یکیشون خیلی خوب حرف میزنه
یکیشون خیلی مظلومه
یکیشون خیلی خوش هیکله
یکیشون خیلی مرده
یکیشون خیلی نا مرده
یکیشون خیلی موزیک داره
یکیشون خیلی خوشگله

این دیگران ِ اطراف . . .

من هیچ وقت دیگری نبودم . من فقط خواستم خودم باشم . . . فقط خواستم . . . خودم . . .
Monday
به راحتی لبخند میزنم . اما نگه داشتنش چیزیه که منو شرمنده میکنه .
چهل و دوم - هرچند هم قمارباز خاص ای باشیم ، لازمه که بازی دیگران رو مدتی تماشا کنیم و بازی نکنیم . قمارباز نباید باختن براش عادی بشه .
Sunday
معجزه ای که برا ما عادی شده ، دیدن این همه آفتابپرست ِانسان نماست و این همه میمون ناطق .
Friday
فروخته شد . به ده دقیقه .
Wednesday
چهل و یکم - یک راه جدید همیشه هست . دنبالش نرو .
Tuesday
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری ؟
خانوم مشکی پوش . دلم میخواد ببینمت .
یه راه ارتباطی به من نشون بده .
Sunday
تو هم با من نبودي .
Wednesday
خودمونيم حالا ؛ وات د فاك ايز گو اينگ آن ؟
Tuesday
روایت خاصی از روزگار ندارم این روزا . همون مصرف کننده ی وسواسی شدم . بوده که آدم حرف خودش رو خودش اثر بذاره . نبوده ، الان ثبت شه . لطفن .
Friday
از همین تریبون چند چیز رو اعلام میکنم :
یکم : خسته ام .
دوم : خوشحالم .
سوم : حس خوب دارم فراوان .
چهارم : آدمای ضایع .
پنجم : دورم ...
ششم : دورم ...
هفتم : دورم ...

و این داستان ادامه دارد .
Thursday
راستی ، من بیست و چهار سالم شد .
راستی ، من تا الان هیچ کار خاصی نکردم .
راستی ، من تا الان هیچ کار خاصی نبوده که بکنم .
راستی ، هیچ کار خاصی نیست که تک تک ما قراره انجام بدیم .
راستی ، همین که زنده ایم و نفس میکشیم و خودمون رو هنوز نکشتیم ، کار خاصیه به خدا !
راستی ، من که بیست و یکی - دو سالم شد ، بعد فهمیدم کار خاص اصلن هیچی نیست و ما الکی فقط برای از سر مدرسه و اجتماع و فیلان و فیلان باز بشیم ، داشتیم دنبال یه چیز یا کار خاصی میگشتیم . الان که باز شدیم ، تازه فهمیدیم باز شدیم و حالا بسته نمیشیم .
راستی ، زندگی به نظرم همین جریانیه که توشیم . نه کم و نه بیش .
Sunday
چهل - وقتی در اوج ناراحتی هستید از رفتن ها و نماندن ها و شکست ها و دوری ها و غم ها و نبودن ها و کمبود ها و زیاده روی ها و ... کلهم چیز های ناراحت کننده ای که توی زندگی مواجهید ، به عادت فکر کنید و به اینکه به چه چیز های مهلک ای عادت کردید .

بله ! عادت و فراموشی ، راه نجات بشریته .
Tuesday
این زمان دقیقن کجا گیر کرده ؟
سی و نه - تنهایی و غربت و شرف و آبرو و سواد و عشق و مریضی و هرچیز دیگه رو کتمان میکنم ... اگه قراره اینجور مضمحل ام کنند .
Monday
این متعالی بودن ، نصف عمر ما رو به گا داد . هرجا میشد حال کنیم و لذت ببریم ، یا خدا پیغمبر چوب توی ته ما کردن ، یا آداب تخمی اجتماعی .

در مورد مسایل مذهبی ، مثلن رفتیم دی وی دی کپی خریدیم و موزیک ملت رو مفت مفت زدیم به گوش ، ولی گوشت خوک و شراب ناب نخوریدم .
یا مثلن زن بیوه ی همسایه که کلی نخ داد ( گاهی ام سیم بکسل ! ) گذاشتیم از چنگمون بره و الکی گفتیم : آدم با شخصیتیه ! خوب آدم با شخصیت کثافت کاری لازم نداره ؟

این کثافت کاری خطاب کردن "اون ماجرا" اصلن خودش یه گزارش مبسوطیه از وضع خراب ما . دقت میخواد فقط .
Thursday
عین خر هم میشه خوشحال بود . بلا نسبت خر . تا این حد حتی !
Monday
سی و هشت - مصرف کننده ی وسواسی و دقیق بودن ، بهتر از تولید کندده ی دری وری بودنه .
Sunday
من همچنان سر جا ی خودم محکم ایستادم .
همچنان پایبند به چیزی که در بستر اون رشد کردم .
روزها و سالها و ساعتها می ایستم و هیچ چیز من رو از جایی که روش وایستادم تکون نمیتونه بده .
باد و طوفان و امثال اون ، همه چیز رو کندند از روی زمین . من سفت و سخت ایستادم .
به من پناه می آوردند و از وجود من استفاده میکردند .
من منشا آرامش هم بودم .
من سر سبز هم بودم .
من روزی درخت سر سبزی بودم
و الآن یک کنده ی فرو رفته
در زمین : یک درخت خشک شده .
Tuesday
جاده ها رو از آسفالت میسازن که عبور رهگذر ها ، بلایی که سر من آوردند سر اونا نیارن .
سی و هفت - میشه همراه درد کسی بود ، حتی میشه شریک دردش بود ؛ ولی نمیشه همراه یه دردمند یا مازوخیست بود .
Monday
بزرگترین دروغی که شنیدم : جوانی .

Sunday
سی و شش - خودت رو دوست داشته باش و خودت رو دریاب . دیگران دوستت خواهند داشت . این رو خوب بلدند آدمهای دمِ دست .
Thursday
یه ذره دیر ، یک کم زود . من یه جا این وسط گم شدم دارم دور خودم می گردم .
Tuesday
صبح های سرد بهمن ماه باز ...
توی ایستگاه مترو ... فقط سرباز هست و کارمند ساده و دانشجو ...
باور نمیشه کرد ... مردمی هنوز سر جای نشستن هول و اظطراب دارن ...
هنوز خورشید هم نا ی در اومدن نداره ...
مردک : چند ماه خدمتی سرباز ؟
سرباز باور نداره بیداره ... نگاه میکنه ...
من : مگه مهمه ؟ ... پیش خودم پشیمونم که وارد بحث شدم ... دوران سخت هر روز از اول صفر میشه ...
مردک : از جنگ سخت تر ؟ ... از عملیات ... از بمب بارون ؟ ...
سرباز : مهندس شغلت چیه ؟
مردک : دبیر ادبیاتم ...
من : به بچه ها سلام برسون ... بهشون بگو : فردا هیج خبر خوشی نیست ... حداقل عجله نکنید براش ...
سرباز : بگو برای خرد شدن شخصیتشون یک عمر وقت هست ...
Monday

پشت بوم خونه ی پدری من ... ساعت چهار صبح ...
صدای خش خشِ رفتگر که برگهای پاییز خورده رو جمع میکنه ... صدای مینی بوس های فیات که تک و توک راهی خط خودشون میشن ...
صدای گنجشک ها که انگار بیدار شدن و دارن چیزی تقسیم میکنن بین هم ...
من تک نشسته ام و تکیه دادم به دیوار سیمانیِ سردِ سرد ...
ذره ذره خورشید سر میرسه و زندگی شروع میشه ...
من باید برم بخوابم .
Saturday
کله ی صبح دی ماه زمستون های تهرانی که کثیف اند و گرفته توی یه پارکی ...
من روی صندلی نشستم و ورزش پیر مردها رو تماشا میکنم ...
دستهام تو جیب شلوارمه و با کاپشن سبز چهارجیب نظامی خیلی شل و ول نشستم ...
موهام کوتاهه و ریش دارم ... بی حوصلگی زمستونه همش ...

پیر مرد : پاشو سرباز ، پاشو یه تکونی به اندامت بده ... هن هن میکنه و در جا خودشو گرم میکنه ... نفسش بخار آسمون میشه ...
من : نگاه طولانی و سرد تر از هوا ...
پیر مرد : ریدم تو جبهه ای که تو توی خط مقدمش اسلحه به دستی ... درجا زدن رو تبدیل به دو ی یواش یواش میکنه به سمت دوستاش ...
من : خنده ی زهر ماری که لب هام رو هم میسوزونه ... ( با فریاد : ) پیر مرد من جای تو ام دارم می جنگم ... جای همتون دارم می جنگم ...
کلسترول بهترین دوست من است .

من هر روز چندین بار کلسترول می خورم تا او رفاقتش را به من ثابت کند .

کلسترول رفاقتش را خیلی خیلی خوب به آدم ثابت می کند .

او کمک میکند من و شما سخت ترین مرگ ممکن را داشته باشیم .

کلسترول با بستن رگ های ورودی و خروجی و کلن همه ی رگ های شما ، شما را به سکته ی قلبی نزدیک تر میکند .

کلسترول معمولن در تخم مرغ به زندگی موثر خود ادامه می دهد .

با خوردن هر روزه ی تخم مرغ و در نتیجه دوستی با کلسترول ، خود را قدم به قدم به سکته ی قلبی نزدیک تر کنید .

مرگ پس از کلسترول بهترین دوست شماس .

من هر روز تلاش میکنم تخم مرغ بخورم ، سیگار بکشم و خوشحال شم که جوون مرگ میشوم .

لذتی که در جوون مرگی هست در خوردن تخم مرغ هم نیست .

من کلسترول و جوانمرگ شدن را دوست دارم .


دوست داشتن و علاقه ی مفرط چیز سردیه . مثل هندونه . مثل باقالی .

ملت سریع سردیشون میکنه ...
این روزها حتی فراموش هم میکنم !!!!


مگه میشه ؟
اگر آدم دروغگو و فریب کار و حروم زاده ای نباشم ، پس حتمن پخمه و احمق و بی خلاقیت ام .

اینطور فکر میکنند .
Friday

صبح یک روز زمستونی من از کوچه ی مروی ناصر خسرو ، نون سنگک خریدم و از پس کوچه هاش داشتم بر میگشتم تا با سعید صبحونه ی مفصلی بخوریم .

سال 85 بود .من تو کوران حوادث بودم . تلاطم های فکری که برای اون روزها ی من ، انتخاب بین بودن و نبودن بود .تقریبن به حسینه که رسیدم پشت چاپخونه ، یه بیچاره ی عملی چمباتمه زده بود روی زمین . با حالت خنده داری نشسته بود .گردنش کج بود و تکیه به دیوار کثیف و شاشی داده بود و لنگش وسط خیابون دراز شده بود و هی داشت بیشتر وا می رفت . زیرش پر از آشغال هایی بود که چند لحظه بعد تر خودش هم جزو اونها می شد .من قدم هام رو شل کردم و بهش نگاه کردم که رد نگاهش رو پیدا کنم . زیر زبون داشت میگفت : بد نام برو ... بدنااام ... بد ناااا

زور تموم کردن حرفشم نداشت .یه تیکه نون سنگک کندم ، گذاشتم کنار دستش . نفسش بوی گند عجیبی میداد انگار گوه خورده . دیده بودم از گشنگی گوه خودشون رو میخورن . نگاهش کردم به دقت . یه خنده ای داشت که " تا ابد " فراموش نمیکنم . بی تفاوت ترین خنده ای که تا ابد یکی ممکنه به لبش برسونه . یه نگاه به من کرد ، یه نگاه به نون سنگک . همین دو نگاه چند دقیقه وقت گرفت : بی خیالی بیش از اینها بود . بلند شدم که برم . هنوز لبخندش روداشت .


دوباره زیر لب می گفت : بدنام ...

تکرار میکنم :
من ماندم تنهای تنها ... من ماندم تنهااااااااا ی تنها ... من ماااااااااندم تنها کنار ...

و صد البته من خوشحالم که تنها ام . همه چی سر جای خودشه . من خوشحالم حقیقتن .
Wednesday
پاییز رسید .
سی و پنج - به حرف همه گوش میدم و به حرف کسی عمل نمیکنم .
سی و چهار - اینطور فکر کنید که تو ی یک فیلم اکشن و پر زد و خورد بازی میکنید . اما نقش شما اینه که توی رستوران به قهرمان فیلم که سر شرکا داد میزنه ؛ فقط یک نگاه معصومانه میکنید .اینطور هم میشه فکر کرد .
کاش به همون راحتی که از مسنجر و ... حذف شدی ، از یادم حذف میشدی . کاش کاش کاش... در نیومد . کاشتیم .

می کارم که در بیاد این بار .
Tuesday
نفسمان به شماره افتاده از این همه ...
از بین انگشت ها ترجیح میدم انگشت شست باشم تا انشگت اشاره .
انشگت اشاره زیادی درگیر زندگیه .
انگشت شست با ارزش تره ، هر وقت لازمه ، استفاده میشه و پیامش فلسفی تره .
Monday
در مواجهه با آدم هایی که نگران آیندشون هستید ، صبوری باید کرد .

یا میدونن در خطرند ، یا نه .

اگر میدونن خوب میدونن ، دلیلی نداره شما گوش زد کنید . ( با آدمهای نفهم هم قرار بود رفاقت نکنیم . )

اگر نمیدونن ، صبر کنید بفهمن . اون وقت به خط بالا بر میگردیم .

این جوری پیش همه عزت دارید و آدم عاقلی هستید و تا ابد راضی نگهشون میدارید . خودمون هم راضی تریم .
Saturday
سی و سه - در هیچ موضوعی عامل نباشید ولی عوامل رو کنترل کنید .

برای خودمم عجیبه که این رو میگم . ولی خوب همینی که هس .
Tuesday
سی و دو - زندگی تنها شامل کسانی که دوستشان داریم نیست . ما برای تنفر از دیگران زندگی میکنیم .
Sunday

باد وزید

یکسر و بی امان

درخت سر خم کرد

و برگ ها فرو افتادند


باران آمد

زمین را شست

خیابان ها را

خلوت کرد


برف آمد و

همه چیز را یکدست

سرد کرد و سفید کرد

و مدفون


آفتاب هم

تن ها را

خیس از قدرت خود کرد


من اما

در مسیر باد نشستم ،

در شر شر باران ماندم

تسلیم برف شدم

زیر آفتاب زانو زدم :

هر کدام اینها ،

قاصد خاطره ای از تو بود

یه آقایون یا بانوانی هستن تو زندگی همه که میشه اینجور براشون هویت تشکیل داد . فرض میکنیم این فیش حقوقیش باشه .

نام : ...
نام خانوادگی : ...
نام پدر : - ( ندارد )
شماره شناسنامه / کد ملی : ...
سمت شغلی : گوه خور زندگی مردم
حقوق ثابت : خیلی زیاد ( از اینکه این کار رو خیلی با علاقه انجام میدن و توش گیر کردن میشه فهمید )
حقوق سختی کار: ... ( حقشونه خوب ! سخته جدن )
حقوق اضافه کاری : خیلی زیاد ( همیشه مشغول خدمتند )
حقوق مزایا : ... ( چیزیه که باهاش افتخار هم میکنن )
حقوق پاداش : ... ( گوه خیلی آدما رو میخورن ، مشغولند لاکردار ها . عادلانس )



نامبردگان خیلی کثیر اند . من شخصن با یکی دو تاشون درگیری شدید دارم . سخته تحملشون . نکه دارن و سیر اند ، اینه که زیادی خودشون رو خرج میکنن .
سی و یک - از اتفاق های تکراری مثل جدایی و خیانت و غیر از اینها ، اگر ناله کنم ، خیلی خر ام . باید با یک بار تجربه کردنش ، بهش عادت کنم یا حد اقل منتظرش باشم : اینا تکراری اند .
Wednesday
برای مستر بحرانی
دنبال هرچی میرفتم یک چیز میگفت : خودت برو و یادش بگیر . نه دیگری برات اجرا کنه .
پدرم سخت میگرفت به ما . میگفت من عمرم محدوده ، من نبودم چه خاکی به سرتون میگیرید ؟

عموم میگفت : شلوارت رو از کمر که سفت ِ سفت بچسبی ، میکشنش پایین و فقط چربش میکنن . حالا اگر وا بدی که به سوراخ گوش هات هم رحم نمیکنن .

از اولم ترجیح دادم نساز و سرکش باشم . بهتر بود همه بگن : هرگهی دلش خوست خورد . تا اینکه " هر قضاوت دیگه ای " کنن . هر قضاوتی . دوست داشتم " من و خواسته هام " تو ذهن بقیه بمونه ، نه اینکه " من و خواسته هاشون " و همیشه هم محکوم بشم .

از جایی که یادم نمیاد ، فهمیدم ملت اگر هم چیزی بهت یاد میدن ، فقط برا اینه که ازت استفاده کنن . از جایی که توی کلاس های المپیاد گفتن شما امید این ملت اید ! در حالی که حتی خودشون هم سر حرف که باز میشد میگفتن : من برا پسرم هم این کار رو نمیکنم ، تو که جای خودتوداری . یک حدیث عریان ای شد این دو رویی و سودجویی ملت .

خودم سعی کردم یاد بگیرم . خودم سعی کردم گند بزنم ، از گند زدنم عصبی بشم . آدمی که رفت دنبال تجربه کردن و یاد گرفتن ، خطا زیاد میکنه . دیگران من رو خطا کار دیدن ، صدام هم در اومد غر غرو شناخته شدم . خنده دار بود اول برام . اما عادت کردم . حتی منم خندیدم . خندیدم که به خاطر واقعی و جدی بودنم تو زدنگی مسخرم کردن .

یک چیزایی که توش آدم تنها و بی کس میمونه - بر حسب اتفاق خیلی ام خوب و لذت بخشه این تنهایی - صبر و لذت بردن از خوبیه و خوبی کردن . من لذت هر چیزی رو به این دو سه مورد می بخشم .

ما انسانها از جایی که نشستیم قضاوت میکنیم . برا همین قضاوت های احمقانه حتی میکنیم . قضاوت ساده ی ما ناشی از هزاران هزار عامل و علت بیرونیه . در حالی که هنوز هزاران بعد جا مونده و ما بهش فکر نکردیم . پس قضاوت نا درستی میکنیم .

یک حرفی که خیلی به من درس داد توی زندگیم این بود :

تا جایی که زنده و خوشحالی ، زندگی کن . از اون به بعدش ، فکر کن داری زندگی میکنی .
Monday
هنوز هم میشه دوست داشت و دوست داشته شد .
از نفرتی که توی نگاهت بود فهمیدم .
Saturday
سي - هر جا بريم ، آسمون يه رنگه . مهم هم نيس چه رنگه . مهم ماييم كه بهش نگاه ميكنيم يا نميكنيم .
Monday
بیست و نه - اگر کسی یا چیزی نیست ، جاش رو با چیزی یا کسی پر نکنیم . خاطره اش هست . با اون جاش رو پر کنیم .
انگار اونچه که دوست دارم رو باید ذره ذره ، به وجودم اضافه کنم : لذت های مادی و معنوی ،خاطرات ،شنیدنی ها ، گفتنی ها ،
دیدنی ها .افراد رو اما ، ذره ذره نمیشه نگه داشت . باید شوکه کنی و جادو و مسَخَر خودت . تا عمری کنار دست و دل بمونند .

ولی نه ! این منصفانه نیست . خدا ی من شاهده ، این منصفانه نیست .
Sunday
این رو می نویسم که از یاد نبرم :

زندگي خالي نيست
مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست
آري
تا شقايق هست زندگي بايد كرد


و مضاف بر آنها


تا ستاره هست تا ملیکا هست تا آذرخش هست تا مهران هست تا حسین هست تا بهراد ( هرچند دور ) هست تا علی هست تا عین-میم هست و تا اینها هستند...



Tuesday
بیست و هشت - روز و روزگار گاهی که مثل صابون از کف دست لیز میخوره ، دست از همه چیز بشویید . درست میشه .
Saturday
یک داستان عاشقانه ی لوس در هفت پرده

پرده ی اول : قهرمان داستان عاشق میشود .

پرده ی دوم : قهرمان داستان خیلی عاشق میشود .

پرده ی سوم : معشوقه دارد قهرمان داستان را پاره میکند . ذره ذره .

پرده ی چهارم : قهرمان داستان ول کن معامله نیست . شک کرده داره گه زیادی میخوره ها ، اما به گوه خوری عادت کرده .

پرده ی پنجم : معشوقه ول کرده رفته ، داره زیر علم یکی دیگه سینه میزنه ، منتها قهرمان داستان الاغیش گل کرده . طرف ام ،اسم قهرمان داستان رو با لب ورچیده و صدای خفه به زبون میاره حتی .

پرده ی ششم : معشوقه دو سه تا بچه ام پس انداخته ، قهرمان داستان هنوز عکس روی دیوار معشوقه رو میبینه و گریه میکنه . سن و سالشم بالاست .

پرده ی هفتم : اینجا قبرستونه ، معشوقه اومده مراسم خاک سپاری ننه بزرگش ، حوصله اش هم سر رفته ، دو قدم رفته اون طرف تر زیر سایه نشسته . زیر سایه و روی قبر معشوقش که نوشته :


دستها می سایم ،
که دری بگشایم ،
برعبث می پایم ،
که به در کس آید...



Friday
نفرت قورت میدم و بیزاری پس میدم
بیزارم
بیزارم
بیزارم
بیزارم
از همتون
زوری برای داد زدن ندارم

بالش رو بغل میکنم ،

ذره ذره

توی بغلش ،

اشک میریزم

بی کس و کارم این روزها.


تیری که از تو
بر دلم رفت
بیرون نمیشود کشید
تا دست میگیرمش
بیشتر درد میاورد

کاش
به مرگ طبیعی می مردم
تا از
داغ و دق
خواستن و نداشتن ات
بیست و هفت - در برابر درد ِدلها و روایتش ، همه لغزان اند . حتی کسانی که اعتماد ما را ، بیشتر از اون که فکر کنیم ، جلب کردند .
حرف و درد ِدل رو به آب روان ، اگر نبود ، به قلم و کاغذ بگید . تعهد بیشتری دارند .
Wednesday
بامداد ِ سیزدهم ِ منحوس مرداد ماه سال صبر و استقامت
اگر خداوندم احساسات و اشک و نگرانی و خنده و غربت و دلتنگی و وهم و حسرت و حسادت و امید و فریاد و آه و خستگی و طغیان و صبرو درد و شکنجه و انتظار تا فردا و توهین و لغزش و ... و البته صد جز این که به نوشتن نمی آد رو در من - متا ی نفرین شده - یک جا اینچنین ظریف و پر رنگ ، جا نمی نشاند ، خدا ی من نبود . خدایی نبود که من برای خودم پروراندم و بهش ، تا قطره ی آخرم ایمان آوردم .

خدا ی من
خدا ی من
خدا ی من
Tuesday
یه آقایی از دوستام میگه اخلاق نداری .
یه خانومی از دوستام میگه مثل قبلن صبر نداری .
یکی دیگه میگه حس خوب نداری .
یکی میگه امید نداری .

به هیچ کس نمیشه گفت که من تو رو ندارم ؛ هیچ چیز دیگه هم ندارم . نمیشه گفت .
بیست و شش - در روزهای بیماری و سختی و تنگ دلی و نا امیدی و نابودی و سارس ، احمقانه ترین سوال میتونه پرسیدن " خوبی ؟ " باشه . نپرسید
حرف اول : اینکه همه ی چیزها دارن از دست میرن و همه روحیه ها دارن عوض میشن و همه داغون و دیوونه- میوونه میشن و عصب میزنن و چفت و چل شدن ، خودش یه تغییری میتونه باشه . من هم کلن داد و فغان میکردم و فحش زن و بچه میدادم به خلق الله ای که تغییر رو نمیپذیرن . الان خودمم شامل فحشه باید بشم ؟ خوب چرا فکر نکنم همه دارن پوست میندازن و تغییر میکنن ؟

حرف دوم : صبح توی خواب و بیداری بودم ، یه چیزایی داشتم با خودم میگفتم ، هرچی میرفت جلو تر ، خودمم مبهوت میشدم که چه چیزای باحالی دارم میگم ! اصلن یه فضای عرفانی ای رقم زدم . منتها خیلی خوابم میومد ، رفتم دراز کشیدم ، انگار برقام رفت و همه چی منحل شد .

حرف سوم : به آهنگ : apocalypse please از میوز دقت کردید ؟
Saturday
بیست و پنج - برای آرامش ، در هیاهو گم و قایم شویم . جواب میدهد
Tuesday
قناعت تو
همه ی ماجرا بود
قناعت به بودن من
به اندازه ی یک یاد
به اندازه ی یک سایه

این بود
همه ی داستان ِ
مرگ یک آرزو
مساوی شدیم :

من انقدر خواستم ات که نخواستنت را ندیدم
تو انقدر نخواستی که هیچ چیز از من را ندیدی
Monday
آقای علیرضا اکار . سلام

برادر ، هیچ نامه و بیسر نامه و شلوارک و من ، منتظر ظهورت هستیم . منظورم همون برگشتت .
از اونجایی که من یادم رفت تاریخ رفتنت رو حفظ کنم و چوب خط بندازم ، الان یادم نیست کی برمیگردی . دِ بیا لامصب . خسته شدم .

بیا که کلی ایده دارم و ذهنیت و امید و انگیزه . بیا با هم تقصیمش کنیم . تازه ! کس دیگه ای هم پیدا کردم که ذهنیاتش به ما شبیهه . بیا که کار زیاد داریم . بدو
با یک حساب سر انگشتی ، من به نیمی از آرزوهام رسیدم . شایدم بیشتر از نیمی .

جالب بود
Sunday
انتخاب کردیم
با هم
در یک زمان
من برای تو بودن را
تو بی من بودن را
عدالت ، همچنان قربانی میگیرد
روی سنگ گورم :

دست ها می سایم /
که دری بگشایم /
بر عبث می پایم /
که به در کس آید .

حاصل عمرم امید در نا امیدی بود
Friday
بیست و چهار - برای شروع دوباره متناقض باشید . خودتون و سابقه ی خودتون رو نقض و انکار کنید .
صد و خورده ای کیلو دلتنگی ام این روزها .
Sunday
بيست و سه - جايي كه كسي منتظرت نيست ، با احتياط برو .
در زندگی بعدی یک ساعت میشم . ساعت و دقیقه و ثانیه رو شمردن ، کاری بود که تو زندگی قبلی یاد گرفتم .
Saturday
چه حکمتی پشت این " دلبستگی " یا همون دلتنگی وجود داره ؟
از یک محل به محل دیگه میره آدم ، دلش تنگ میشه .
از یک شهر به یک شهر دیگه میره ، دلش تنگ میشه .
از جنگ به صلح میره ، دلش تنگ میشه .
از ناراحتی به خوشی میره ، دلش تنگ میشه .
از سرما به گرما میره ، دلش تنگ میشه .
توی کوه ، آدم دلش تنگ میشه ، توی صحرا ، توی جنگل ، توی کویر ، توی باروون ، توی برف ، توی دریا و ..... دلش تنگ میشه .

دلتنگی از مرگ هم به انسان نزدیک تره .
Friday
دلم برای علی اکار تنگ شده . امیدوارم سخت نگذره بهش .
Monday
من به هیچ جا تعلق ندارم ، از هیچ جایی و هیچ کسی و هیچ کاری خاطره ی خاص و بزرگ ای ندارم ، جای خاصی نیست که بگم زندگی من توش عوض شد ، فردیت ای نیست که بگم زندگی من رو از این رو به اون رو کرد ، کار خاصی نیست که بگم بیشتر و بهتر از همه بلدم ، جایی نیست که من از همه بهتر بلد باشم اش و بیشتر رفته باشم ، مهارتی نیست که کسی به خاطرش بیاد دنبالم و ازم بخواد اجراش کنم ، با زبون خاصی ام حرف نمیزنم ، ادای کسی یا چیزی رو هم در نمیارم ، هیچ چیزی رو هم توی هیچ کسی جا به جا نکردم و چیزی ام توی کسی نساختم و عوض نکردم و از دستم بر نمیاد که بکنم .

من یک کتاب تک جلدی ام که خودم نوشتمش و چاپ اش نمیکنم هرکس به مدت نامتناهی میتونه من رو ببینه ولی برای کسی نمیشم . بد خط ام نوشته شدم . من همین ام که هستم . فقط همین .
بیست و دو - مبهم باید بود . تفسیر کردن رو رها باید کرد .
Wednesday
يه سري تو زندگي خوابن ، خوب اينا با يه چيزي مثل صدا بيدار ميشن . ممكن هم هست سير خواب بشن و بپرن از خواب ولي يك سري خودشونو زدن به خواب كه اونها هم يا يكي از روشون رد ميشه و داد ميزنن : هوي ! مادر قحبه !

يا اصلن فرصت اين عبارات رو بلغور كردنم پيدا نميكنن و به خواب واقعي ميرن . همون خواب به خواب معروف .
Monday
وقت هایی هم پیش میاد که آدم باید قبول کنه انی نیست . هیچی نیست .

بهش میگن چرا نقاشی نمیکنی ؟ میگه دلم نمیاد ؛ کارهام رو دوست ندارم

بهش میگن چرا نمینویسی یه کوفتی ؟ میگه نگران خوندنش ام توسط نا اهلان

بهش میگن چرا چیزی نمیخونی ؟ میگه دلتنگم

بهش میگن چرا جایی نمیری و کمی خودت رو درگیر سفر و اینا نمیکنی ؟ میگه راه دور دلم رو به غصه میندازه

بهش میگن چرا هیچ تکونی به زندگیت نمیدی ؟ یه ... دیگه میگه .

خوب چه کاریه ؟ بگو من انقدر بی مصرف ام که بین دو تا اتفاق ناخواسته گیر کردم . بین مرگ و تولد .
Sunday
یک زمان هایی باید آدم از خودش عذر بخواد . گاهی من اراده ای به انجام کاری ندارم و مجبور به انجامش هستم .

انگار منی که راوی هستم ، کسی ام و کسی که آن کار را میکند ، شخص دیگری .

باید عذر خواست ولی اشتباهاتی از این دست رو حتمن و با دقت تکرار باید کرد . همچی اشتباه هایی ناگزیر و لازم اند .
گاهی ام میخوای بنویسی و پر ای . اما چیزی نداری که کسی بخونتش . خودتو میذاری جای یارو ، میگی : برو عمو .
Saturday
بيست و يك - زندگيت رو تعارف نكن .
Sunday
یک روز نزدیکی ، من و تو ، با هم ، برای هم زندگی خواهیم کرد .
Saturday
هم حسی شاید بهترین اتفاق زندگی یک آدم باشه . اینطور هم حسی که مطمئن هستی به شکل کامل و قطعی با یکی در یک حس واحد در شرایط واحد یک برخورد داری . و این اتفاق شاید نادر به نظر بیاد . چیزی که من الان در گیرشم .


و سختی در چیز های نادری چون این آدم رو می آ ز ا ر د
Monday
دل که تنگ باشه ،
خلق و حلقوم هم تنگ تر از اون ،
و عرصه ی روزگار هم تار مویی میشه که باید یک عمر روش بدوی و نیفتی .


Sunday
بیست - یک آدم برای هشتاد سال زندگی بسه . یک آدم بدون هیچ اضافات دیگه ای .
Tuesday
منو میگیرن میبرن یه جای نا معلوم . به زودی...
Monday
نوزده - درگیر مهملات و مفاهیم دست ساخته ی من و تو درآوردی نشوید . حال کنید .
Saturday
هجده - گاهی ، دو تا کار رو زیاد انجام بدید و به دقتش و کیفیتش فکر کنید که بهتر بشه : خفه شدن و صبر کردن .
Wednesday
جا ماندیم و تنها ماندیم ، با این دل دیوانه . این دل دی وا نه.
Saturday
بارها ازش خواست که امتحانم کنه . نخواست . نفهمیدم چرا ، هنوزم که هنوزه .
Friday
هفده - دل های فسرده و غمزده ، از خیال خوش هم ظریف تر اند .
Sunday
ایشان ، فعل خوابیدن را در مقام اول شخص مفرد صرف کرد . او مفعول هم بود . او لیاقتش بیش از این نبود .

او خیلی انه . خیلی .
Friday
صد بار نوشتم خانوم ا
لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود لعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شودلعنت بر دهانی که برای نا اهلش باز شود
Thursday
کافه هه که خودمون رو جر دادیم براش یک عمر ، باز داره میشه .
Wednesday
شانزده - رفاقت و دوست داشتن و دوست داشته شدن ، حرمت دارد .
Sunday
در ما انسانها یک چیزی هست ، به نام پناه به درد بردن . من حسش کردم و شاهدش بودم .
انگار باید با تمسک به این حس ، بزرگ شد . مثل یک طنابی که با چنگ اندازی بهش بلند میشن . من اینطور دیدم و شاید نباشد .
این از اونجا که میگه : هرچیز مرا نکشد ، قویترم میکنه ، انگار اومده و توی وجود همه ی ما جا مونده و مهم شده . هیچ کس نه بهش اشاره میکنه و نه ازش نقد میکنه . فقط همه به شکل نا خود آگاه ازش استفاده میکنن .
این خوبه ، همین که تشریح و تفسیر نمیشه و ازش استفاده میشه خوبه .
Friday
پانزده - خوشبختی ها ، هستند و ما ، کور .
استهلاک دارایی های بلند مدت .


با تشکر از علی بحرانی و درس خوندنش و کلاس حسابداریش !
بیرونی - خیابان - روز

من روی یک سنگ نشسه ام . سیگار توی دست راستم به ته رسیده ، گوشی رو می چرخونم با همون دست . سرم پایینه و چهار زانو نشستم . توپ افرادی که دارن بازی میکنن اون پایین تر ، می افته جلوم .

- آقا میشه ... ؟

من مات ، به فردی رو نگاه میکنم که داد زد .

- نه نمیشه ! تو این زندگیم حد اقل نمیشه .
Thursday
چهارده - دایورت کن به اونجات خیلی مسایل و آدمها رو .
Tuesday
امروز چه روزى است؟
- ما خود تمامىِ روزهاييم اى دوست
ما خود زندگى ايم به تمامى اى يار،
يكديگر را دوست مى داريم و زندگى مى كنيم
زندگى مىكنيم و يكديگر را دوست مى داريم و
نه مى دانيم زندگى چيست و
نه مى دانيم روز چيست و
نه مى دانيم عشق چيست

ژاک پره ور
Monday
من کمبود عاطفه ورزی ندارم
من کمبود رفیق خوب ندارم
من دوستانی دارم که همه چیز من براشون مهمه
من دوستان خوب انگشت شماری دارم
من آدم شهوتزده ی ندید بدیدی نیستم
من قادرم با افراد به سرعت و با عمق زیاد رابطه برقرار کم
من خیلی آدم در مونده ای نیستم
من بیکار نیستم . الان تو مرخصی از یک کارم برا راه انداختن یکی دیگه
من علاقه ای به انسان های چس و لوس ندارم
من لنگ یک قربونت برم - عاشقتم و سایر عبارت های مشابه نیستم
من لاس خشکه زدن رو نمیپسندم
من اونقدر به آدمها ارزش میذارم که آدمها به خودشون
من هیچ انی نیستم ، انتظارم ندارم که کسی فرض کنه یا باور که انی ام !


امروز طی یک برخورد احساس کردم طرفم اینها رو که گفتم نمیدونه . اینجا نوشتم که برا خودم یاد آوری بشه .
سیزده - بجنگ ولی نمیر .

جنگجوی مرده ، ارزش نداره ، فقط بهش ارزش میدن ، به زور و فشار .
دوازده - روابط شکسته رو نه ترمیم کن ، نه واردش شو .

روابطی که قرار نیست بشکنند ، نمیشکنند و اونهایی که شکستند برای شکسته شدن دلایلی دارند که به تو مربوط نیست و نمیشه . تماشای اینها درست ترین کاره .
Sunday
عاشقانه و مغموم ترین جمله :

بمون .
چه خوش گفت گلناز :

هرمون های انسانی از هر ایدئولوژی [ کوفتی و انی - منی ] قوی تره !

عبارت داخل کروشه از منه .
Saturday
این بهار را خدا داده برای نو شدن .

یعنی ، این نو شدن میشه همون دیدن ندیده ها ؟ میشه همون حیرت مرگ شدن ها ؟ میشه همون قهوه ای شدن هایی که انتظارش نیست . میشه جلد کرگدنی شدن ها ؟ همون نشنیده ها رو شنیدن ؟

جز این زهر ماری ها ، پس این روزها چی هست و ما بی خبر ؟

Wednesday
نازک آرای تن ساقه گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا ! به برم می شکند ...

کجا رفتی که این شد / چه به سر روز و روزگارت رفت / چه کردی با خودت ، خدا داد ِ من ؟
Monday
یازده - بحث نکن .

یا طرف بحث اهل بحثه ، پس میخواد قانعت کنه ؛ یا آدم تعطیلیه و از همون اول پذیرفته و میخواد حرف بکشه ازت .
ده - شخصیت بزرگ نما ها رو نکاو . کوچک میشی و بزرگ تر میشند .
Tuesday
دیدن دست و پا زدن عزیزان در این همه وضعیت غم بار این روزها میساید جان را .

شب نا امید کننده ی روز به یاد ماندنی 23 فرور دین 89
Saturday
مامان : تو این عکسه چهار تا دختره ؛ کدوم یکی اونه که میخوای بگیریش ؟
پسر : همونی که تو بغل اون پسر خوشگله داره میخنده .
خوبم ، رفیقم ، یارم ، همه کس ام ، همه چیزم ، اشتباه کن ! اشتباه تکرارش برای تو مجازه . ادامه بده . بر میگردی . من منتظرم .
Friday
نه - خسته نشو .
Thursday
کسی را دوست داشتن جرم نیست . هر جوری ام حال کنم طرف رو دوست دارم . گور پدر همتون !
Tuesday
هشت - به شخصیتت اجازه بده پوست بندازه و سختی هاش رو تحمل کن .
Sunday
نفهمیدم و ندونستم و نگرفتم که چرا همه ی آدم های اطراف من توی یک مهلکه ای دست و پا میزنن و مهلکه ی من هم شده تماشای اینا و دست و پا زدنشون و پی بردن به ناتوانیم در ایجاد یک تغییر ولو کوچیک .
هیچ کاری نمیشه کرد . یاد پرتغال کوکی افتادم و تربیت اجتماعی الکس .

یعنی ما داریم برای یک زندگی اجتماعی تربیت میشیم ؟
Saturday
هفت - به قدرت زمان در حل مشکلات ایمان بیار . اگه نه زمان قدرتش رو بهت دیکته میکنه .

Tuesday
سال تنهایی مبارک به نظر میرسه.
Saturday
- خانوم ، آقا تشريف آوردند . مايل هستيد ايشون رو ببينيد ؟


صبح ابري مه آلود لندن بود . جلوي پنجره ي باز نشسسته بود و افق رو نگاه مي كرد . سيگار ساعت ها بود در دستش تمام شده بود . ساعت ها . يك ليوان نيم خورده جلوي دستش بود و زير سيگاري با هفت ته سيگار له شده .مشخصن از ديشب بيدار بوده . با مو هاي افشان شده . اما آرامش زيادي داشت .


- خانوم آقا منتظرند كه شما رو ببينند . اجازه ميديد ؟

- بهش بگو مهم نيست . ديگه مهم نيست . فقط همين كلارا .


همچنان داشت خيره به افق نگاه مي كرد .
Friday
تو این مسیر جوهر خریدن یک خبر زایمان رسید که من جوهر و اینا همش یادم رفت :

ما برگشتیم . با کوهی از شعف ، شادی .


و من از دیشب خواب خوش به چشمم اومد ، روزها خوب شروع میشن و بهتر از اون تموم میشن .